تبليغاتX
,.• ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم•.,
,.• ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم•.,
برای از دست دادن تو گریه نمی کنم زیرا اشکایم را برای بدست آوردن تو ریخته بودم ....
خلقت زن ....

نميد انم از كجا شروع كنم ...... چه بگويم .... و يا بهتر بگويم نمي دانم چگونه بگويم..... از اینجا شروع میکنم که دیروز داشتم تو نت دور می زدم که با دیدن این جمله مات و مبهوت شدم "خلقت زن"... از اونجایی که بعضی وقتها آدم کنجکاوی اش گل میکند! رفتم که ببینم موضوع از چه قرار که از جمله بالا داستان زیر به عمل آمد .... بدم نیومد یه آپ این چنینی داشته باشم ... حتما بخونین چون واقعا زیبا و حیرت انگیزه ...

اینک داستان گفتگوي خدا و فرشته را هنگام خلقت زن از شل سیلور استاین را بخونيم.

« از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.      
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.     
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.                  
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.     

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟  

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.     

-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.    

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.        

يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.         
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! 
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.       
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.       

اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .

خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.    

از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.         

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.        

اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی.      

بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .  

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.   
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.خداوند مخالفت کرد: آن که نشتی نيست، اشک است.   

فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟       

خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ وغرورش.

فرشته متاثر شد.     
شما نابغه‌ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.      
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.   
همواره بچه ها را به دندان می کشند.      
سختی ها را بهتر تحمل می کنند. 
بار زندگی را به دوش می کشند،   
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.     
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.   
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.      
وقتی خوشحالند گريه می کنند.    
و وقتی عصبانی اند می خندند.     
برای آنچه باور دارند می جنگند.     
در مقابل بی عدالتی می ايستند.  
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.       
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.    
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.         
بدون قيد و شرط دوست می دارند. 
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.  
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند، با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.        
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.     
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد  
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد. 
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند. زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد.        

فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

و خداوند گفت: قدر خودش را نمی داند »

 

آري زنها حيرت انگيزند. می توانند همه را متحير كنند. سختي ها را تحمل كنند.  قلبشان جهان را به چرخش در مي آورد التيام مي بخشند و .......پس چرا به اين دردها گرفتار مي شوند؟؟؟؟ صد حيف چون قدر خودشان را نمي دانند.

 

به امید روزی که همه دختران و زنان ما قدر خودشان را بدانند.

 


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:55 توسط حمید|
قد یک کف دست خاک

سلام و 100 سلام . سلامی به گرمی... ./.  حال/ احوالتون چطوره ...خوبین یا بهترین  ؟ بعضی از دوستان کم پیدا شدن و بعضی ها هم اصلا پیداشون نیست... مدرسه و دانشگاه ها باز شده دیگه بچه ها کمتر پا به این دنیا می زارن ... هیییییییییییییییییی روزگار چه دوارنی بود. دوران مدرسه رو میگم... عجب دنیایی بود ... یادش بخیر... از همون کلاس اول ابتدایی تا وقتی که دیپلم بگیرم همیشه تو کلاسهایی می افتادم که هر روز دم دفتر مدرسه بودم(بودیم بهتره)مخصوصا سال آخر که دیگه نگو و نپرس... خیلی خیلی وحستناک بود. باور کنید همون اول سال 4 یا 5 عدد معلم هندسه عوض کردیم. هر کی می اومد به آخر زنگ هم نمی رسد فرار می کرد (حالا فکرش رو بکنین عجب آدمایی بودیم که معلم بیچاره رو فراری می دادیم... اینم بگم که رشته مون جوری نبود که حتما باید معلم هندسه می داشتیم. بدون معلم هم قبول میشدیم) البته از اونجایی که هر ساله برای نمره گرفتن آخر ترم خودم رو جلوی مدیر مدرسه خوب نشون میدادم(یعنی تا اونجایی که امکان داشت یا حتی بیشتر خودم رو مظلوم نشون میدادم ) واسه همین همشه قبولی رو در همون خرداد می گرفتم (فقط 1- 2 سال اتفاق افتاد که شهریور گرفتم اونا تنبلی من نبود... مقصر معلم بود که با کسی راه نمی اومد)...هنوز که هنوز وقتی پاهامونو تو مدرسه می زاریم اونهایی که قدیمی هستند ما رو میشناسن./ حتی بعضی ها چشم دیدنمون رو هم ندارن مثل سرپرست کارگاهمون که واقعی اذیتش کردیم(همینجا از ازش معذرت خواهی می کنم... امیدوارم که ما رو بخشیده باشه)./.  این روند حتی در زمان دانشجویی هم ادامه داشته و داره. البته اینجا برای نمره گرفتن با مدیر سر و کله نداریم بلکه استاد جای همه نمره میده دیگه(جای مدیر و نظام و ...) واسه همین ما تمام تلاشمون رو میکنیم تا بتونیم خودمون رو خوب خوب نشون بدیم (اگه این دخترا بزارن... ) با بعضی از استادهای آقا که نمیشه کنار بیایی ولی اگه استاد خانم باشه و هر چقدر هم که بداخلاق باشه بازم میشه باهاش کنار اومد (هر چی باشه خانمها از جنس لطیف هستند و یه جورایی می درکنمون) تا الانش که خوب پیش رفتیم امیدوارم که تا آخرش همینطوری باشه .... خدا کنه / ما که از خدامونه که بتونیم با هم استاد آقا و هم خانم کنار بیاییم ...///... البته این بگم که بنده ادم تنبلی نیستم ولی خوب کلاسی که توش بودم حکم می کرد که اینجوری باشم(خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو) ... وگرنه من و چه به این کارا ...

 

چند متن زیبا ..::..

 

 قد یک کف دست خاک

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته ‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره. یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.

اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند. وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند. من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده.  من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد. اما اگر این‌ خاک، این‌ خاک‌ برگزیده، خاکی‌ که‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاکی‌ که‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نکند، اگر همین‌ طور خاک‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ کُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ کاش‌ خاک‌ بودم... این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاک‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ که... خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید

 

 روزی مثل فردا

 آمدی آن که انتظاربه پایش پیر خواهد شد.

 و شکوفه های عدالت به یادش جوان.

 مردی که ترنم آهنگ زبور است و تجلی وعده ی تورات ،او که دم مسیحایی انجیل است و آینه ی تماشایی قرآن .

 نگران چه هستید زمینی یان ؟

 کسی می آید که تمام جاده های موازی غبار رسیدنش را نفس می کشد و آفتاب خواهد دمید.

 نور از تمام روزنه ها جاری خواهد شد و خمیازه های خواب زدگان تاریخ پایان خواهد داد.

 روزی مثل فردا....

                             اللهم عجل لولیک الفرج

 

 به هوش باشید که :

 برگزیده آسمان از میان تمامى مخلوقات مى‏آید. گوش به فرمانش فرا دهید و طاعتش را گردن نهید! گریزگاهى نیست، چه در التهاب این نداى فراگیر آسمانى خفتگان در بستر بى خبرى از جاى بر مى‏خیزند. ایستادگان از سر غرور و نخوت برجاى میخ کوب شده و با بازوانى لرزان بر زمین مى‏غلتند! نشستگان از سرِ ناچارى در حیرتى تام، از جاى بر مى‏خیزند و همگان در اضطرابى سخت مى‏مانند تا دریابند آنها را چه رسیده است.

 دیرى نمى‏پاید که صدایى دیگر همه را به خود مى‏آورد. نغمه‏اى گوشنواز :

 من آن بقیت خدایم، دلیلى از سوى او و خلیفه‏اى در میان بندگان، آمده‏ام، آگاه باشید که این آمدن، شما را بهترین بشارت است. کاش نیک دریابیدش، انقلابى بزرگ آسمان و زمین را در بر مى‏گیرد و حیرت آنى زمینیان را رها نمى‏سازد و آنان که شنیدن نغمه دل انگیزش را انتظار مى‏کشند. اى یاران برجسته و اى هم رازان و هم رزمان من! اى همه کسانى که خدایتان شما را براى یارى من برگزیده! اى ذخیره‏هاى خداوندى! به سوى من آیید.

 

سوال : اگه قرار باشه در زندگی با فرد خاصی ملاقات داشته باشی اون فرد کیه ؟  

با اینکه میدونم بعد از قرنها آپیدم ولی اومیدوارم که خوشتون اومده باشه ../..

 

یا علی

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:35 توسط حمید|
به علت نداستن عنوان مطلب ... این مطلب عنوان ندارد
سیلاااااااااااااااااااامممممممممممممم .... چطورین یا بهترین ؟

من چند تا کتاب و یه مستند می خوام ولی نمی دونم از کجا باید بگیرم ....  همه جا رو گشتم ولی نبود ///.

 

۱- کتاب راز ترجمه نفیسه معتکف  و یا مستند راز

۲- کتاب جهان بازیچه یهود

۳- کتاب شیطان در تسخیر جلال ( جلد۲ ) .. (جلد ۱ رو خوندم)

 

بچه ها اگه کتاب شیطان در تسخیر جلال رو نخوندین بهتون پشنهاد میکنم که حتما بخونین  ....

اگه کسی میدونه بهم بگه کجا پیدا کنم ...

 

یا علی

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط حمید
درد و دل

فريادهاى دردآلودى كه از هر سو بلند است :!

مى خواهم خون گريه كنم امّا قطره اشكى مژگان مرا مرطوب نمى كند؟

مى خواهم فرياد بكشم امّا آه هم از سينه بر نمى خيزد.

مى خواهم بينديشم امّا به چه چيز؟ به كدام بدبختى و نافرجامى؟ مگر مغز انديشمندى هم در برابر اين ناملايمات برجا مى ماند؟!

بيچاره و تنها، ويلان و سرگردان، هراسان و بيمناك از آنچه هستم و خواهم بود، متنفر از همه كس و همه چيز ./.

خیلی دلم گرفته .. نمی دانم از کجا و از چی بگم ... از بی وفایی روزگار بگم یا ...

 ( این نوشته ها از دل کسی بیرون وزیده که دلش گرفته ) بعضی وقت ها آدم اگه یه کوچولو گریه کنه یا دو کلمه با یکی درد و دل کنه خیلی سبک میشه ... شما چی تا حال دلتون گرفته ؟ دلتون خواسته با صدای بلند داد بزنین ؟ دلتون خواسته سرتون رو شانه های یکی دیگه بزارین و باهاش درد و دل کنین ( یا گریه کنین ) ؟  شونصد درصد شده ... برای هر کسی یک بار هم که باشه تو زندگیش اتفاق می افته ...  مگه نه ؟ نظرتون چیه ؟

واسه آپیدن چیزی در دسترسم نبود (نمی دونم چرا موقع آپ کردن که میشه مخ بنده قفل میکنه البته همیشه قفله ولی وقت آپیدن جوری قفل میشه که هیچ کس قادر به باز کردنش نیست ....خیلی عجیبه) دلم هم  گرفته بود واسه همین هر چی تو ذهن و دل و قلب و همه جاهام بود ریختم بیرون

فوتبال

باختی دیگر برای ایران اما ناعادلانه 

دیشب تیم ملی ما با این که بازی خوبی در برابر بحرین انجام داد اما نتوست پیروز بشه و طعم تلخ شکست رو برای بار دیگه در برابر یکی از تیم های عربی چشید ... تیم ما بازی رو باخت اما این بار نه تخصیر مربی بود و نه بازیکنان بلکه فقط و فقط مقصر اصلی باخت ایران داور بود ... هر بار که بازیکنان بحرینی زمین می خوردن واسشون خطا می گرفت ولی موقعی که بحرینی ها خطا می کردن داور هیچ توجهی نمی کرد ... تازه پنالتی آخر بازی که به نفع بحرین گرفت خیلی ناعادلانه بود ... انصافه نتیجه این بازی خیلی خیلی ناعادلانه بود ...

 

ایران 2      –      بحرین 4

 

چرا وقتی  یک تیمی می خواد با یکی از تیم های عربی بازی بکنه نا داوری تو بازی اتفاق می افته ... چرا ؟ ... مخصوصا اگه اون تیم تیم ایرانی باشه .  این رسمش نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت  

 

شرمنـــــــده اگــــــه آپ خوبــــــی نبــــــــود 

 

یا علی

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:24 توسط حمید|
اهمیت و داشتن آرزو

سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستان ... خوب و خوشین ؟ تابستنون بهتون خوش گذره ؟ چکارا می کنین ؟

به عنوان آپ این دفعه خیلی خیلی(بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی) فکر کردم اما تا امروز چیزی به ذهنم نرسید ... امروز عصر داشتم یه برنامه نگاه می کردم که موضوعش درباره آرزو بود ... بنابراین تصمیم بر این گرفتم که این موضوع رو به عنوان آپ این دفعه بزارم تا ببینم نظر شما دوستان چیه ...  

میلاد منجی عالم بشریت رو به تمام عزیزان تبریک می گم و امیدوارم هر چه زودتر با اومدنش جهان رو از این اوضاع و احوال در بیاره ...

 

 به امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد آن روز 

 

و امـــــــــــــــــــا سوالات ..::..

 1-آرزو چیست؟ (تعریف آرزو)

2- اهمیت آرزو؟ (داشتنش خوب یا بد)

3- اصلا آرزو چه جوری بوجود می آد؟

4- آرزویی که در بچگی داشتین چی بود؟

5- الان چه آرزویی دارین؟

6- آیا به آرزویی که داشتین رسیدن؟

 

** راستی نظرتون درباره فیلم رستگاران چیه ؟ من از شخصیت پرویز شایسته خیلی خوشم می آد (جون داداش انگار آتیلا پسیانی ساخته شده واسه این نقش) خیلی فیلم جالبیه .... حدس زدن آخر این فیلم کار سختیه ... مگه نه ؟ من از شخصیت هایی مثل (پرویز شایسته)خیلی خوشم می آد .... در این باره هم نظرتون رو بگین ... ؟

 

مثل همیشه منتظر جواب های قشنگتون هستم ...

از همه دوستانی که همه جوره منو یاری می کنند تشکر می کنم و براشون قشنگ ترین آرزوها رو می کنم تا تو تمام مراحل زندگیشون موفق و سر بلند باشن


لينك | نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:24 توسط حمید|
عقبی

حضرت علی(ع) می‌فرمایند: من و فاطمه(س) به محضر مبارک رسول خدا(ص) مشرف شدیم و او را در حالی که شدیدا گریه میکرد مشاهده نمودیم. به او گفتم: پدر و مادرم به فدایت، چه چیزی شما را به گریه واداشته است؟ حضرت فرمود: ای علی در شب معراج که به آسمان رفتم، زنان امت خود را در عذاب شدید دیدم به طوری که آنها را نشناختم. از همین رو برای آنچه از شدت عذاب آنها دیدم گریان هستم. 

 بعد فرمود :
1- زنی را دیدم که او را به موهایش آویزان کرده بودند و مغز سرش می جوشید.
2- زنی را دیدم که به زبانش آویزان بود و حمیم در حلق او می ریختند.
3- زنی را دیدم که گوشت بدنش را می خورد و آتش از زیر آن زبانه می کشید.
4- زنی را دیدم که دو پایش به دستهایش بسته و بر او مارها و عقربها مسلط بودند.
5- زنی را دیدم که به دو پستانش آویزان شده بود.
6- زنی را دیدم کر و کور و لال، در حالی که در تابوتی از آتش، مغز سرش از دماغش خارج میشد و بدن او به صورت جذام و برص بود.
7- زنی را دیدم که به دو پایش آویزان کرده اند، در حالی که در تنوری از آتش بود.
8- زنی را دیدم که گوشت بدنش را از قسمت جلو و عقب به وسیله قیچیهایی از آتش جدا می‌کردند.
9- زنی را دیدم که صورت و دستهایش آتش گرفته، در حالی که روده هایش را می‌خورد.
10- زنی را دیدم که سرش سر خوک و بدن او بدن الاغ، و بر او هزار هزار انواع عذاب بود.
11- زنی دیدم به صورت سگ که آتش از عقب او خارج میشد و ملائکه با گرز آهنین از آتش بر سر و بدنش می کوبند.

بعد حضرت فاطمه (س) خطاب به پدر بزرگوارش فرمود : به من بگو که این زنان عمل و روششان چه بود که خداوند چنین عذابی را برای آنان مقرر فرموده است؟
رسول خدا (ص) فرمود :
آن زنی که او را به موهایش آویزان کرده بودند، برای این بود که موهایش را از مردان نامحرم نمی‌پوشانید.
آن زنی که به زبانش آویزان بود، برای این بود که شوهرش را با زبانش اذیت میکرد.
اما آن زنی که گوشت بدنش را می خورد، بدنش را برای مردم زینت میکرد.
آن زنی که به پاهایش آویزان بود، برای اینکه از خانه بدون اجازه شوهرش خارج میشد.
اما آن زنی که به دو پستانش آویزان بود، از همبستر شدن با شوهرش خودداری میکرد.
آن زنی که پاهایش به دستهایش بسته بود و مارها و عقربها بر او مسلط بودند، برای اینکه از آبی که نجس و آلوده بود برای وضوء و شست وشوی استفاده می‌کرد و رعایت پاکی و نجسی را نمی‌نمود و همچنین با لباس نجس و کثیف بود و پس از جنابت و حیض غسل نمی کرد و در نمازش سستی میکرد.
اما آن زنی که کر و لال بود از راه زنا بچه‌دار میشد و به شوهرش نسبت می‌داد.
آن زنی که صورت و بدنش را با قیچی جدا می کردند، خود را بر مردان عرضه میکرد.
اما آن زنی که صورت و بدنش می سوخت، در حالی که روده‌هایش را می خورد برای اینکه واسطه عمل منافی عفت بود.
آن زنی که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود سخن چین و دروغگو بود.
آن زنی که بصورت سگ بود به خاطر آنکه در دنیا آوازه خوان و حسود بود.

آنگاه رسول خدا (ص) فرمود : وای بر زنی که شوهرش را ناراحت کند، و سعادتمند آن زنی است که شوهرش از او راضی باشد.

منبع :
عیون الاخبار الرضا جلد 1 صفحه 249 ، بحارالانوار جلد 103 صفحه 246


لينك | نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:7 توسط حمید|
ترک سیگار در مرد های ذلیل!!!

قانون اول: هر روزي كه لباسهات بوي سيگار بده به يكي از مجازاتهاي زير (البته به انتخاب خودت) محكوم مي شوي: 

۱-  شستن ظرفهاي ناهار و شام 
۲-  خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
۳- دعوت مامانم اينا و داداشم اينا براي صرف ناهار(كه به احتمال ۹۹ درصد براي صرف شام هم مي مونند!)
تبصره: البته مورد شماره ۱ انحرافيه و نمي توني اون رو انتخاب كني، چون تو اين كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به اين خاطر كه وظيفه ات است هر روز انجام مي دي!!

قانون دوم: اگه توي جيبت كبريت يا سيگار پيدا كنم، يكي از کار ها را باز هم به انتخاب خودت انجام می دم: 
۱- قهر مي كنم مي رم خونه مامانم اينا و بعد ده روز و پس از يه عالمه منت كشي برمي گردم خونه. 
۲- يك گردنبند، دستبند، النگو و يا يك مورد مشابه اينا به انتخاب خودم بايد برام بخري!!
۳- خودت بگو با ملاقه بزنم يا كفگير؟!
۴- با همون كبريت و به كمك مقداري مواد آتش زا تنبيهت مي كنم.
تبصره: خودت مي دوني من از اين سوسول بازيها خوشم نمي آد پس گزينه اول منتفيه، ديگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگيرام كج و کوله شدن و ديگه حيفم مي آد وسايل آشپزخونه رو خراب كنم، گزينه آخري هم وجداني خيلي خشونت داره و به علت اين كه بچه مون هفت سالشه و ديدن اين صحنه ها براي بچه هاي زير ۱۲ سال مناسب نيست اين گزينه رو هم نمي توني انتخاب كني، پس فقط مي مونه گزينه دوم ...!!

قانون سوم: در صورتي كه يقين حاصل كنم سيگار رو ترك كردي، مي توني يكي از موارد زير رو به عنوان جايزه انتخاب كني: 
۱-  به مدت ۲۴ ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشي.
۲- به عنوان تلافي اين چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم يك بار با ملاقه بزني تو سرم!
تبصره: گزينه اول الكيه و نمي توني انتخابش كني، چون مي ترسم بد عادت بشي و تنبل و تن پرور بار بيآي!! اگه هم جرأت داري گزينه دوم رو انتخاب كن!!



"با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت"

.

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:52 توسط حمید|
دو داستان
داستان اول ..::..
لیاقت عشق
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید:
و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
 
 
 
داستان دوم ..::..
بخشش
زن دست دختر نوجوانش را در دست گرفته و به پیرزن گدایی خیره شده است که در انتهای بازار دست خویش را به سوی این و آن دراز می کند .
مادر به کودکش می گوید 30 سال پیش آن زن همسر و کودکش را رها نمود و امروز ...
کودک به مادر می گوید بگذار سکه ایی به او بدهم . مادر می گوید سکه اندک تو دردی از او را دوا نمی کند .
کیسه ایی به کودکش می دهد و می گوید این ها را هم به او بده .
کودکش به سوی پیرزن می دود و زن جوان با اشک بخشش نوه به مادر بزرگش را می نگرد !
به سخن ارد بزرگ : کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست .
اگر آن پیر زن در جوانی کودک و همسر خویش را رها نمی ساخت اکنون لذت در آغوش کشیدن و هم صحبتی با نوه خویش را از دست نمی داد ...

لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:15 توسط حمید|
Powered By BLOGFA - This Template Designed By Babak B.O